X
تبلیغات
کوچولوی شاعر






















کوچولوی شاعر

شعرهاوخاطرات یه دخترکوچولو

مادر دو بخش است .........

ما و در

وقصه یتیم_______________________ی م___________________________ااااااا

از در شروع شد...........

یا زهرا

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 21:12 توسط ریحانه| |

آزادی خریدنی نیس


کشف شدنیست...

 

ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392ساعت 17:20 توسط ریحانه| |

تو مهربانی
یار شیعیانی
تو بارانی
که بر کویر ترک خورده دل می باری
تو آفتابی که بر قلبم نور ایمان می تابی وتو پرده ها را از چشمانم پس می زنی تا حقیقت را
بشنوم
حس کنم
ببینم
لمس کنم و آن را دریابم
شاید این جمعه بیاید..............

یا مهدی عجل علی ظهورک
.
.
.
.
.
.
الهم عجل لولیک الفرج




نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1392ساعت 16:11 توسط ریحانه| |

آیا کسی پیام نمای شبکه دو باشگاه پرواز رو می خونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه می خونه لطفا نظر بده!!!!!!


نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1392ساعت 15:35 توسط ریحانه| |

یه روز دو تا پدر و دو تا پسر می رن رستوران بعد که می آن پول سه نفر رو حساب می کنن!چطور ممکنه؟!

لطفا حتما جواب بدید اگه ندید مثل دفعه های قبل خیلی ناراحت می شم!!!


نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1392ساعت 15:23 توسط ریحانه| |

من در     1392/9/19  به سن تکلیف رسیدم


 جشنم مبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارررررررررررررررررررررررررررررررررکککککککککککککککککککککککککککککککک

بعدا عکس هارو هم می زارم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 16:26 توسط ریحانه| |

سلام دیر اومدم راستی این:


کودکان کربلا به چشم خود دیدند که بابا دو بخش است بخشی بالای نیزه و بخشی دیگر در صحرا. اما اینکه عمو چند بخش است فقط باباحسین میداند ........

نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1392ساعت 15:26 توسط ریحانه| |

  سلام
من در نوزدهم آذر 1392 به سن تکلیف رسیدم!!!!!!!!!!
جشششششششن تکلیفم مبارک!!!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 14:23 توسط ریحانه| |

سلام   دیراومدم ببشید (به قول محمد)

دوتا قصه پییدا کردم

ازماه رمضون:

وزه و گرما رمقی برایش نگذاشته بود و قدم هایش را به آرامی به سوی خانه برمی داشت...

از اینکه نگاه های رهگذران به سویش جلب شده بود تعجب می کرد !

یکی دوبار هم برگشت و متوجه شد عابران چشم چران حتی از پشت سر هم چشم از او برنمی دارند...!

سرو وضع ظاهرش را مرتب کرد، حتی با شانه کوچک جیبی موهایش را شانه کرد اما نگاه مزاحم عابران دست بردار نبود...!

کلید را توی قفل انداخت و وارد خانه شد و دو تا نان بربری را که خریده بود به سمت همسرش گرفت.

تازه متوجه دلیل نگاههای عابران شد ، خودش و همسرش هر دو خندیدند...

نصف یکی از بربری ها خورده شده بود !!!http://publicrelations.tums.ac.ir/images/gallery/r7.jpg







































مادرش زولبیا دوست داشت و پدرش بامیه ...

نیم کیلو بامیه خرید و نیم کیلو زولبیا و رفت خانه ، کلید انداخت ، در را باز کرد و رفت سمت آشپزخانه و وسایل سفره افطار را آماده کرد ، همه چیز را سر جایش گذاشت ...

زولبیا، بامیه ، پنیر، نان، سبزی و گردو...

نشست سر سفره ، دو قاب عکس را آورد !

یکی کنار زولبیا و دیگری کنار بامیه...

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1392ساعت 1:11 توسط ریحانه| |

یادش بخیر.............

الان دیگه درست حرف می زنه

البته به بنده دستورم می ده اینم یه نمونه:

اجیی ندا بدون مَ تیلیویون ندا می دونم زما ندا بدون ندابدون ندابدونندا بدون


ترجمه: اجی نگا بکن من تلویزیون نگا می کنم شما نگا بکن نگا بکن نگا بکننگا بکن!!

نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1392ساعت 17:10 توسط ریحانه| |