هییی......

من امروز واقعا شاکی شدم!

یه سرچ توی گوگل بزنید:

iran

تصاویری از اعدام و آویخته شدن به دار در خیابان و....میاره که کاملا مشخصه متعلق به کشورای عربیه.

یا مثلا عکس هایی از کشور نشون میده که اصلش مال افغانستانه!

خوب آخه این حرفارو باید کجا زد؟

شعر جدید......

اینجاست که دل شکستن هنری خواهد شد،

مهربانی عجبی خواهد شد....

قلب ها را به هم کشیدند و گفتند،

رنج هارا اسیر کردن هنری خواهد شد....

رایحه ریحانه..........

وقتی به سلول برگشت،حس کرد کوچک تر شده است.حرف باراک مدام دور سرش میپیچید. آلاله بختیاری را که نشانش دادند،فقط گریه کرد،اورا خوب می شناخت.دختری که قرار بود همین امروز یک اسم دیگر به شناسنامه اش اضافه شود، محمد هادی مضارعی.

 آلاله که شهید شد،ریحانه حس کرد خیلی کوچک تر شده است.از روی صندلی بلند شد و آرام گفت:زن داداشم بود.

*******************

یک خروار عکس ریختند جلویش.یک لیست اسم تو ذهنش ردیف شد.سعی کرد همه را به فراموشی بسپارد.عکس ها را شمرد.100 تا بود.برای هر کدام 1 سال تخفیف.تک تک شان را نگاه کرد.همه را میشناخت،پست هایشان را میدانست،سابقه ی سیاسی شان را هم همینطور.برای خالی نبودن عریضه،عکس آلاله را بیرون کشید و گفت:

فقط این.

نمیخواست دروغ بگوید،توی ذهنش جمله اش را ادامه داد:

فقط این شهید شده.

آجی من.........

من یه آجی کوچولو داشتم که قرار بود 22 بهمن به دنیا بیاد.اما دو ماه زودتر به دنیا اومد ینی 9/9/94 و دیروز ینی27/10/94 از پرواز کرد .

رایحه ریحانه..........

از این به بعد تو بعضی پست ها یه قسمتایی از کتابمو میزارم.

-       ولری تامسون هستم بفرمایید؟

-       خانم محترم.من چند بار به شما بگم که احمد چند روز دیگه از آمریکا بر میگرده و ما تا اون بچه رو تحویل نگیریم نمیتونیم نقشه مونو عملی کنیم.

-       اوه آقای یهودا!من متوجه هستم لطفا چند روز به من مهلت....

-       ما فردا اون دختربچه رو میخوایم.

گوشی قطع شد.ولری با آرامش قهوه اش را نوشد و به جیک که نگران و مضطرب بود فقط لبخند زد.

                             **********************************

قسمت ها به هم ربط ندارن، قطعه قطعه هستن.

-       سلام عزیزم.

 برمیگردد.صدا را نمیشناسد.اما مال شخصی آشناست.صدایی پر بغض که اصلا به آن صدای زیبا و شاد خاله نمیخورد.

پله ها را یکی دوتا میکند و میپرد بغل خاله.دوباره بغضش میترکد.مادر هم حال خوشی ندارد.از دیشب تا بحال خوابش نبرده است.اوهم گریه میکند.

                                  **************************

باراک به یهودا نگاه کرد،یهودا از اتاق بیرون رفت و کمی بعد با دو  شلاق برگشت.

-       اینو باید ببینی.

در عرض چند ثانیه فریاد های ریحانه در خنده های باراک و یهودا گم شد،و قطره های خون در شیشه های شکسته.

                                  *************************

صدای گریه ای کودکانه با برخورد کف پوتین های نظامی به موزاییک های بالکن در هم آمیخت.

نگهبان آمده بود تا حامد را به سلول ببرد.

باحال بودددددددددددددددد آیا؟؟؟؟؟؟؟؟

یلدا.....

چه سخاوتمند است پاییز....

که شکوه بلندترین شبش را،

به پیشواز زمستان میفرستد....

http://s6.picofile.com/file/8229029750/shabe_yalda_mobark.gif

اینو از وبلاگ رویا جون ورداشتم آدرسش رو عکس هست.

گفتم ما امشب مهمونی هستیم خونه ی مادربزرگم زودتر آپ کنم . آخه از وقتی مدرسه ها باز شده خیلی کم میام،منم که کلاس شیشم و درساهم اندکی سخت....

راستی یه قسمتی از رمان رایحه ریحانمو تو پست بعد میزارم.

خاطرات من و داداشی 14.........

تصویر جدید...............

من-حسنا جونم-محمدی نازم

من-حسناجونم-محمدی نازم

 

خودم-ویلای مادربزرگم-شمال

سال جدید......

سال جدیدرو تبریک میگم.

امسال 3 تامعلم داریم ک یکیشون رو اصلا دوس ندارم.

این آقا هم که میبینید کولا کالباسی هستند ک بزودی داستاناشون ک نوشته خودمه چاپ میشه.

تا نطر نزارین پست نمیزارم.

نقاشیه خودم کولا کالباسی،نقاشی خودم.

پست های بعد بیشتر درموردش توضیح میدم

ریحانه کوچولو........

اینم خود ریحانه کوچولو: